تبليغاتX
دریای احساس

دریای احساس
به سراغ من اگر می آیید...نرم و آهسته بیایید...مبادا که ترک بردارد...چینی نازک تنهایی من

کتاب ((پیشنهاد بی رحمانه)) در نمایشگاه بین المللی کتاب امسال از سیزدهم اردیبهشت

توسط دو ناشر به آدرس های ذیل عرضه میگردد.

۱- نشر امینان سالن ۱ غرفه ی ۷

 

۲- نشر فریور در شبستان - راهروی ۲۳ غرفه ی ۲۹

 

تمام اصل سرمایه کتاب که بالغ بر ۳۹۰۰۰۰۰۰ریال میباشد به همراه سود حاصله به

یکی از شیرخوارگاه های ایتام در جنوبی ترین نقطه ی تهران اختصاص یافت.

 

امیدوارم این کتاب یار مهربان دلهای شکسته در جای جای سرزمین بزرگ ایران یاشد.

            

   

http://hani1917.blogfa.com

[ سه شنبه 1391/02/12 ] [ 18:45 ] [ دریا ]

  

شب شده، دلم سخت ازین شب گرفته

آه بی تابم

شورش کابوس های شبانه

آرام ِ دقایقم را خیس کرده

بیزارم، از رویای نبودنت بیزارم

فریاد نبودنت در صدایم بغضی شده دلگیر

هوای ثانیه هایم مواج است و طوفانی ...

دریای دلم چگونه قرار گیرد

که قرار بی قراری هایش ساز رفتن می نوازد !؟

کاش پای رفتنت سست شود ...

کاش نگاهت به یاد خاطره هامان لحظه ای بارانی شود ...

نمیدانم پشت پلک خیس کدام پنجره

دلم گرفت از نبودنت !

نمیدانم، هیچ نمیدانم ...

با تمام دل نگرانی هایم معامله کرده ام

چشم های خیسم را داده ام

تا دمی معصوم ِنگاهت را بخرم

نمیدانستم قمار چشم هایت کار من نیست !

مشتی امید آورده بودم

و دلی خوش به بازی

اما ... خودت خوب میدانی

که همیشه بازنده ی خوبی بودم

همیشه ... همیشه !

از آن همه امید، کوله باری تنهایی برایم مانده

و خرواری سکوت ...

سکوت میکنم تا کسی راز دلم را با تو نداند

سکوت میکنم تا حرفی برای نگفتن باشد

حرف های نگفتنم آنقدر زیادند

که شب های بارانی و مهتابی در مقابلشان کم آورده اند

حرف های نگفتنم را تنها برای تو نگاه داشته ام

تا شاید روزی ...

آه نه ! شاید کدام روز ؟!

تا به کی پتک نیامدنت بر دقایق انتظارم کوبیده شود ؟

"کدام درد مرا میشناسی ای رفته؟ کدام ؟ "

باید باور کنم که رفته ای، باید !

نباید بازهم خام خیال چشم هایت شوم

آری باید فراموشم شوی

باید حال که نیستی خیالت تنهایم گزارد !

باید تو را تازه تر بنامم:

"آرزوی سوخته" یک رویای قدیمی !

بایدهایم را نگاه معصومت

که از قاب عکس مرا می نگرد شسته

یادم رفت قرارمان این بود که بایدی نباشد

گرچه نبایدهامان باید شد !

این شب ها سرد شده ام

سرد سرد

به سردی یک قهوه ی تلخ

این شب ها گوسفند های خیال تو را آنقدر می شمارم

تا چشمانم برای همیشه به خواب رود !

آه چقدر دلم میخواهد تا کسی هرگز بیدارم نکند !

باید آرام سکوت کنم

سکوت دل !

چقدر دلم میخواهد آرام بخوابم

عطش لبانم را بوسه ای باید !

بوسه ی آرام مرگ

وارش مازنی

[ پنجشنبه 1391/01/10 ] [ 21:10 ] [ دریا ]

نازنینم!

باز عطر یاد تو، در خاطره ی اتاقم پیچید!

باز مهربانی چشم هایت

پنجره ی خیالم را ستاره باران کرد!

باز گرمی دستانت

روحم را تا دورترین، لمس یادها برد!

نازنینم!

به شب و روز قسم!

به تلالو امواج قسم!

به برگ برگ شاخه های درختان قسم!

به بی قراری بادهای سرگردان قسم!

به آواز قمری های حیاتم قسم!

نمی توانم پلکهایم را به روی خیال تو ببندم!

نمی توانم!

نمی توانم عطر یاد تو را، از چهار فصل دلم پاک کنم!

نمی توانم! باورکن، نمی توانم!

نازنینم!

این همه فاصله را چگونه تاب بیاورم؟

این همه روز را چگونه به تنهایی دوره کنم؟

این همه شمع را با چه رنگی از امید، روشن نگه دارم؟

این همه فصل را تا به کی، خط بزنم؟

چگونه دوستت دارم ها را ترسیم کنم

که کلمه ای حتی، از یاد نرود؟

قصه ی این همه دلتنگی را

با کدام قلم، برایت بنگارم؟

آخر برای تک تک واژه های بی قراریم

قلم ها را طاقتی نیست!

نازنینم!

به اندازه ی تمامی ابرهای دنیا

دلم گرفته است!

به دیدار این دل غمگین بیا!

شانه هایت را برای این همه بارش کم دارم!

شاعر : ناشناس


موضوعات مرتبط: اشعار زیبا (بی نشان)
[ پنجشنبه 1390/12/04 ] [ 23:15 ] [ دریا ]

  

خداوندا خودت گفتی همین نزدیک نزدیکی

از اشک نیمه شب هایم، چقدر تا آسمون راهه؟

تو گفتی صبح نزدیکه، بساط شب نمی مونه

که این چشم نخوابیده، ببین تا صبح بیداره

خداوندا خودت گفتی، بخونم پاسخم میدی

روا کن حاجت دل رو، دلم بد جوری بی تابه

تو یادت هست پرسیدی، از احوال دل تنگم

به تو آهسته می گویم فقط می سوزه، می سازه

یه تکه ابر خاکستر، گرفته روی خورشید رو

از اون ابرا که می دونی، نه رد می شه، نه می باره

اگر چه شاخه های مهر، دگر خشکیده شد اینجا

هنوزم عاشق نوری، نهال صبر می کاره

تو گفتی باز هم روزی، من و آغوش گرم تو

ولی شیطون بی آزرم، درخت تازه می کاره

خودت گفتی دعا کردن، کلید قفل حاجاته

کلید بنده ات اما کنون در چاه افتاده

در این بازیچه دنیا که گاهی عقل گاهی عشق

هزاران شکر کین عقلم به نرد عشق می بازه

خداوندا تویی تو، این منم من، نکته هم اینجاست

که این من های بی من، بر خدایی چون تو می نازه

چه حالی داره اون دستی که دستش را تو می گیری

همون چشمی که می گریه، همون لب ها که می ناله

من و این کاسه خالی، تو و اون مهر ربانی

شنیدم عشق پاکش رو میون کاسه می زاره

صدای کوته ما و مقام عرش تو هیهات

تو گوش خود فرود آور، صدایم بند این خاکه

سرایم این دل تنگ و مرا دعوت ز تو، اما

خدایی این دل تنگم، همش امید می کاره

کی گفته مرگ پروانه، دلیلش شعله شمعه

که عشق سوزونده این بال و به پای شمع می زاره

چه زیبا قسمتی کردی بساط بنده خود را

تو و آیات زیبایت، من و چشمی که می باره

نميشه با كسی گفتن حدیث با تو بودن را

نداره مرهمی جز تو، دل عاشق که بیماره

کی گفته رانده ای من را، تویی که باز می خوانی

قسم بر چشم بارانی، دلم در فکر دیداره

کی گفته ساحتش بالا و دست حاجتم کوتاه

قسم کین عشق می تونه، اگه این عقل بگذاره

کیوان شاهبداغی


موضوعات مرتبط: کیوان شاهبداغی
[ جمعه 1390/11/07 ] [ 22:50 ] [ دریا ]

 

دور از نشاط هستی و غوغای زندگی

دل با سکوت و خلوت غم خو گرفته بود

آمد سکوت سرد و گرانبار را شکست

آمد صفای خلوت اندوه را ربود

آمد به این امید که در گور سرد دل

 شاید ز عشق رفته بیابد نشانه ای

او بود و آن نگاه پر از شور و اشتیاق

من بودم و سکوت و غم جاودانه ای

 آمد مگر که باز در این ظلمت ملال

روشن کند به نور محبت چراغ من

باشد که من دوباره بگیرم سراغ شعر

زان پیشتر که مرگ بگیرد سراغ من

گفتم مگر صفای نخستین نگاه را

در دیدگان غمزده اش جستجو کنم

وین نیمه جان سوخته از اشتیاق را

خاکستر از حرارت آغوش او کنم

چشمان من به دیده او خیره مانده بود

جوشید یاد عشق کهن در نگاه ما

آهی از آن صفای خدایی زبان دل

 اشکی از آن نگاه نخستین گواه ما

ناگاه عشق مرده سر از سینه برکشید

آویخت همچو طفل یتیمی به دامنم

 آنگاه سر به دامن آن سنگدل گذاشت

 آهی کشید از سر حسرت که : این منم

باز آن لهیب شوق و همان شور و التهاب

باز آن سرود مهر و محبت ولی چه سود

ما هر کدام رفته به دنبال سرنوشت

من دیگر آن نبودم و او دیگر او نبود

فریدون مشیری 


موضوعات مرتبط: فریدون مشیری
[ پنجشنبه 1390/10/15 ] [ 18:15 ] [ دریا ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

دلـم گـرفته، دلم عجیـــب گـرفته است و هیـچ چیز، نه این دقایق خوشبــو که روی شاخه نــارنـج می شود خـامـوش، نه این صداقت حرفی که در سکوت میان دو برگ این گل شب بـوست، نه هیـچ چیز مـرا از هجوم خالـی اطــراف نمی رهـاند و فکـر می کنم که این تــرنم مـوزون حــزن تا به ابــد شنیده خواهد شد....



گـاه دلـتنگ می شــوم، دلــتـنگـتـر از همه دلتـنگـی ها .... گوشه ای می نشیــنم و حسرت ها را می شـمارم و بـاختن ها را و صدای شکســتن ها را .... نمی دانـم من کدام امید را ناامید کرده ام و کدام خواهش را نشنیدم و به کـدام دلتـنگی خـندیدم که این چنین دلـتنـگم ... دلـتنـگم، دلتنگ...!